خاطرات دفترخانه 
تازه رسیده بودم یکی از همکاران گفت خانمی منتظر شماست خواستم به دفتر کارم راهنمایی شان کند.
خانم چادری و ظاهری ساده و بی آلایش داشت بدون مقدمه گفت می خواهم برای دخترم وکالت طلاق بگیرم تعجب کردم جوانتر از آن بود که داماد داشته باشد سن دخترش را پرسیدم 
گفت : رفته تو نوزده سال یک سال نامزد بودند و چهار سال هم از ازدواجشان می گذره !
گفتم : یعنی از چهاده سالگی دختر خانم وارد رابطه شدند ؟
گفت : بله من هم سیزده سالم بود که ازدواج کردم.
گفتم : فکر نمی کنید در حال حاضر این سن برای ازدواج خیلی زود باشه ؟
گفت : نه دخترهای فامیل و هم سن و سال های دختر من یکی یکی ازدواج می کردند من و پدرش هم فکر کردیم شاید اگر خواستگارش را رد کنیم خیلی دیر بشه !
پرسیدم علت اینکه میخواد از دامادش وکالت طلاق بگیره چیه ؟ 
گفت : آقا میدانید دامادمان دو سال از دخترم بزرگتره پسر خوبیه نه اهل مواد مخدره و نه کتک کاری اما مسئولیت احساس نمی کنه الان چهار ساله رفته سربازی اما خدمتش تمام نشده ی روزه میره پادگان دو روز نمیره ...! خرج خونه را هم هر روز مادرش کارت به کارت می کرد !
از شرایط فعلی دختر و دامادش سوال کردم گفت شش ماهه که دخترم به منزل ما آمده و حاضر نیست به خانه خودشان برگرده خانواده شوهرش گفتند در صورتی حاضر به دادن وکالت طلاق به دخترم هستند که همه مهریه و حق و حقوق خودشو ببخشه ! اما آقا از کجا معلوم که وقتی دخترم مهریه اش را بخشید وکلت طلاق را امضاء کنه ؟
گفتم نگران این موضوع نباشید مهمتر این است که چه چیز جدی وجود داره که طلاق را آن هم در این سن و سال برای انها توجیه کنه ؟
زن کمی مکث کرد و گفت : راستش را بخواید دامادم پسر مودب و یربه راهیه به من و پدرش هم خیلی احترام میزاره اما مشکل اینه که دخترم به شدت از این جوان تنفر پیدا کرده و به من که مادرش هستم هم علت این همه تنفر را نمیگه و حاضر نیست یک شب با او زیر یک سقف زندگی کنه !
ساکت شدم به نظرم آمد به مرز داخل آب تخته یخی رسیدم که در دریا شناور و بیشتر آن در زیر آب پنهانه !