آقا ماشاء الله مثل همیشه تو تاریکی شب خسته و مونده از سرکار یک راست به خانه آمده بود با اینکه سن شناسنامه ایِ او بیشتر از شصت و دو سه سال نشان نمی داد اما ظاهرش خیلی پیرتر به نظر می رسید.

وقتی سفره شام پهن شد و بوی خورش قرمه سبزی و پلو ایرانی فضای اتاق رو پُر کرد برق خوشحالی را می شد تو چشمان آقا ماشاء الله براحتی دید انگار تمام سختی کار آن هم با یک وانت فکسنی که هروز ی عیب و ایرادی پیدا می کرد توی این شهر شلوغ به یک باره از تنش در میامد

شاید برای من و امثال من تماشای آن دیس پلو و خورش قرمه سبزی چرب و چیلی تنها معناش کلسترول بد و نشاسه زیادش باشه اما حقیقت اینِ که معنای زندگی آقا ماشاء الله تو همین دیس پلو و خورش قرمه سبزیِ خلاصه شده چیزی که اگه ان را هم به هر علت ازش دریغ کنند هیچ انگیزه ای برای اینکه ی صبح دیگه از خواب بیدار بشه نداره !