محل دفترخانه سال هاست همین جای فعلی ست و بخاطر همین با خیلی از اهالی محل رابطه ای چندین و چند ساله دارم 

امروز ممد اقا با همون چثه لاغر و تکیده و هیکل ریزه میزه با هیجان وارد دفترخانه شد و ی راست اومد تو اتاق کار من معمولا بیشتر از حرفایی که می زنه از لهجه غلیظ اصفهانی اش لذت می برم .

به قول خودش شصت ساله تو تهرون و تو همین محله زندگی می کنه اما انگار این سال های طولانی هیچی از غلظت لهجه اش کم نکرده !

گفت حاج اقا میخوام باهات مشورت کنم تصمیم گرفتم وصیت کنم گفتم خب کار خوبیه اما درباره چی ؟ 

گفت : میخوام وصیت کنم وقتی مُردم نه برام مراسم شب اول بگیرن , نه شب دوم , نه شب سوم ...نه چهلم , نه سال ! ...

پیر مرد تا پارسال با خانمش و ی بچه منگول زندگی می کرد که با بالا رفتن سن و سال و چاقی زیاد دیگه توان اداره کردنش رو نداشت بچه ای که همه دغدغه ممد آقا بود که نکنه وقتی مُرد این بچه سیلون و ویلون بشه ! تا اینکه ی شب بچه سکته زد و مُرد . مصیبتی که سه چهار ماه بعد با له شدن خانمش زیر چرخ های کامیون انهم جلو چشم اهالی محل دو چندان شد 

گفتم این وصیت که خیلی خوبه من همیشه به بچه ها گفتم راضیم جنازه ام رو هر جا خواستید دفن و یا کلا رها کنید 

ممد آقا توجهی به حرفای من نداشت و ادامه داد آقا همین حاج قلی میوه فروش تعریف می کرد مراسم عروسی پسرم بود رفتم سالن سر بزنم دیدم کارگر ها نشستند میوه هایی رو که خودم فرستاده بودم سوا می کنند گفتم اقا این چه کاریه می کنید گفتند داریم سهم خودمون رو جدا می کنیم ...حالا منم نمی خوام هیچ مراسمی بعد از مُردنم برگزار کنند

کاملا ساکت شدم فقط به چهره اش ذل زده بودم خوش بحال ممد اقا انگار با مردن قرار بود بره دو تا کوچه بالاتر ! انگار نه انگار که مرگ واسه خیلی آدم ها بزرگترین معمای هستی بوده و هست !


...خاطرات دفترخانه